رنجهايم كو كجاست اين دردهاي كشنده
من هميشه پي چيزي مي گردم
هنوز هم پي آنها ميگردم آيا كسي نديده نشاني. چيزي ندارد
مرا خبر كنيد مرا خبر كنيد قطار رفت-قطار چه سريع ميرود
خصوصا"حالا كه سريعتر ميرود دوستم هميشه از قطار خوشش ميآيد
او هميشه با قطار ميرود
ولي من ميخواهم قطار را بگيرم و بخورم
قطار هم عالمي دارد
قطار چه پيچهايي ميخورد
قطار ما دارد ميرود من ميخواهم از اين ريلهاي آهني خط خطي بيرون بزنم
من از پنجره قطار منظره ها را نميبينم
آنطرفتر شايد بهتر باشد
ميخواهم از اينجا بيرون بيايم
قطار هي سوت ميكشد سرم درد ميگيرد
راستي آنجا چيست؟ آره رسيديم به ايستگاه كاش نميرسيديم
چرا راهي نگذاشتند تا آدم به ايستگاه نرسد
ايستگاه يعني بن بست من از ايستگاه بيزارم
دوستم از ايستگاه خوشش ميآيد او هميشه دنبال ايستگاه ميگردد
ميگويد آنجا ساندويچ و نوشابه ميفروشند و ميشود يك پكي هم به سيگار زد
من هميشه ميخواهم روي سقف قطار باشم
من از صندليهاي ايستگاه ميترسم
چرا همه ميايستند يعني ما هم ايستاده ايم
چرا نميتوان ريلي ساخت كه ايستگاه نداشته باشد
من ميخواهم بروم پشت آن كوه
از اينجا هواي آنجا مه آلود است
شايد از آنجا اينجا هم.
نه نه! اين جا كه مه نيست اينجا اصلا" هوا نيست
فكر من هي مي پرد از پنجره قطار پايين
ميترسم آخر سرش بخورد به سنگهاي كنار ريل
يا پرت شود درون دره دره هم گود است!
من از دره خوشم ميآيد چون صاف نيست
دوستم هميشه از دره ميترسد ميگويد آن پايين گرگ است
من آن پايين گرگي نميبينم
چوپاني گله اش را به چرا آورده و ني ميزند
چه خوب مي زند
چقدر دلنشين است
دوست دارم گوشم پر باشد از ني چوپان نه از سوت قطار
باز هم فكرم فرار كرد.
اين صداي قطارمگر ميگذارد آدم به ني چوپان گوش كند
لعنت به صداي قطار
نميدانم اين دوستم چرا اينقدر صداي قطار را دوست دارد
ميگويد به آدم آرامش مي دهد آدم راحت خوابش ميبرد مثل لالايي مادر است
شما بگوييد آخر مادر؟ آه مادر چه واژه خوبي كمي سبك شدم
مادر تو هم از ايستگاه نفرت داشتي ولي آخر تو را هم قطار با خود برد
مثل اينكه همه بايد سوار قطار شوند تا به ايستگاه برسند؟
نه نه !بعضيها هم پياده ميروند
تا ايستگاه براي آنها راهي نيست
تازه ميتوانند تنقلاتشان را هم بخورند چرتكي هم بزنند
قطار ما هم به ايستگاه رسيد
ولي باز فكر من از پنجره دويد رفت كنار چشمه.
حال من چه كار كنم با اين تن خسته
وقتي فكرم لب چشمه آب ميخورد
من دلم ضعف ميرود دوستم لباس مرا ميكشد ميخواهد ساندويچ بخورد
شما بگوييد آخر ساندويچ هم غذا شد كاش يك لقمه آزادي بود؟
شايد يك فنجان هم به دوستم ميدادم
آنوقت ديگر از ساندويچ خوردن حرف نميزد
آري در ايستگاه بود كه يقه رنج گمشده ام را گرفتم و فهميدم در ايستگاه دردهايم را مخفي كرده اند
ولي پاسبان بي رحم نميگذاشت آنها را ببرم
ميگفت جزء اموال ايستگاه است
هر چه كردم تا شايد چند كلمه اي با آنها حرف بزنم نگذاشتند
ميگفتند نامه ملاقات بايد از بالا صادر شود
چقدر سخته مگه نه؟
براي همين من از ايستگاه بدم ميآيد
چقدر سخت است كه آدم حتي نتواند با رنج خود خلوت كند؟
حتي رنج آدم را هم اسير ميكنند؟
پاسبان اسلحه داشت
دوستم ميگفت او تو را ميكشد
آخر او ديده بود كه برادرش را پاسبان كشته بود
شايد رنج او هم گم شده بود!
با پاسبان حرف زدم تازه فهميدم او خودش هم گمشده اي دارد
و مثل اينكه رنج مرا گروگان گرفته است تا شايد گمشده اش پيدا شود
شايد فكري.شايد هم قطاري؟
صداي سوت قطار بلند شد دوباره قطار
آه !لعنت به قطار
دوستم بازوي مرا ميكشد بايد برويم يك ساندويچ هم براي تو گرفتم
كاش رنجم را دزديده بودم
آنوقت شايد ديگر از قطار بدم نميآمد
شايد قطار را نميديدم
يابه صدايش گوش نميدادم
فكرم هنوز داشت لب چشمه آب ميخورد
من از پنجره او را ميديدم كه براي من دست تكان ميداد
اي واي او چرا نمي آيد؟
نكند اسير ايستگاه شده؟
ديگر دير شده بود
پاسبان به او دستبند زد
و ميخنديد!
آمدم جيغ بكشم ناگهان ديدم جيغم گريه ميكند!!
گفتم چه شده؟
جوابي نداد دوستم گفت شايد اينهم دچار قطارزدگي شده؟
جيغم با ناله گفت سوت قطار گلويم را گرفته دارد خفه ام ميكند
سوت بعدي كه بكشد من هم رفته ام!!!!
و آن وقت بود كه با دوستم ساندويچ خوردم
احساسم ميگفت من تنهايي حوصله ام سر ميرود.
دوستم به او گفت:
ايستگاه بعدي تو را هم پياده ميكنيم غصه نخور!!!!!
ما هر دو خنديديم
چقدر قطار خوب است!
عجب صدايي دارد!.......
عباس
+ نوشته شده توسط عباس شيخي در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت
8:7 قبل از ظهر |