|
|
|
|
|
دوستان عزيز يه مدتي ميخوام برم تو فاز خوندن درس اگه يه موقع هايي نرسيدم متناتونو بخونم يا چيزي بنويسم منو ببخشين ولي ان شالله بر ميگردم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
سيبها را ميخورند سيبها را ميبرند سيب ما را ميبرند سيبتان را ميخورند سيب سرخي سيب زردي سيب كال سيب سفره سيب باغي سيب چرخ گاري مشتي صفر از پدرهايمان معني هتك حرمت را جور ديگري فهميده بوديم ولي اين روزها همينطور ميگويند هتك حرمت شده چه تيزبينند كه اين هتك حرمتاي ميليمتري رو پيدا ميكنند اما اينايي كه من ميبينم خيلي بهم ريختند كه اينو دست آويز قرار دادند من نميدونم اين تيزبينا چطوري توي خيابونا نميبينند چه بلايي سر مردم ميارند راستي اونايي كه هتك حرمت شدند به نظرتون كيا هستند اگه يه روزي يه گاوي پيدا بشه و بخواد همه اين گربه رو بخوره( ببخشيد گاوها كه ميگن گياه خوارند) ولي خوب اين گاوي كه من ميبينم گربه هم ميخوره گربه كه ميدونيد چيه!!!! آره بابا همين ايرانمون ديگه اين وطنمون ديگه اينها مصداق هتك حرمته مگه نميدونستي؟ يه روز يكي پيدا ميشه و به ۶۰ ميليون آدم هتك حرمت ميكنه ولي ما كريم كوريم لاليم!!!!! ولي اونايي كه لال و كرو كور نيستند ميرند جلو ؟ حالم از اونايي كه ميگن تو برو بهم ميخوره چرا من برم پس كي بره جلو يه چند نفري بايد برند جلو يا همه بايد برند جلو تا عقب نمونند؟ از چي عقب نمونند اصلا" هدف اين نيست كه از چيزي عقب نمونند ؟ پس هدف چيه ؟ هدف اينه كه هر كسي نتونه از اين سيبي كه ما درختشو كاشتيم بخوره اين درخته ريشش توي خون ماست توي وطن ماست چرا سيبهاي اين درخت يكي يكي له و لورده ميشند و از درخت چيده ميشن!!!! ولي بازم فردا يه سيب ديگه جاش سبز ميشه !!!!! راستي كه خيلي تعجب برانگيزه مگه يه درخت در سال چقدر سيب ميده؟ شما ميدونيد؟ من كه نميدونم اينام نميدونند؟ ميدونيد چرا نميدونند ؟ چون اونا اصلا" ريشه اين سيبا رو نميبينند؟ هر كاري كه ميكنند باز ميبينند سيبا سر جاشون هستند سيباي سبز سرخ ميشند سيباي زرد سبز ميشند خلاصه هر چي مهندس كشاورزي و باغداري و باغبون بوده جمع كردند؟ ولي هنوز علت اينكه اين سيبا چرا تموم نميشنو نفهميدند. البته بعضيا ميخوان با صادر كردن اين درخت سيب پولدار بشند چون اين يه درخت چهار فصله ولي خوب باغبوناي ناشي به جاي قلمه گرفتن ميخواند از ريشه درخت و منتقل كنند ولي هر چه چاه كن و گوركن و چاله كن داشتند آوردند كه اين كارو بكنند ديدند نميشه اصلا" ريشه اين درخته معلوم نيست از كجا در اومده؟ بهرحال اينا اومدنو هر چي تيوريسين داشتن جمع كردند تا يه جوري اين درختو ريشه يابي كنند. پاي درختم كه نميتونستند نفت بريزند اون وقت چيشو صادر ميكردند. بنابراين گفتند بيايم به اين درخته بگيم تو داري شفتالو ميدي و بهش هتك حرمت كنيم شايد ريششو بزنيم!!!!!! واي به حال اين جماعت سيب كش سيب خفه كن!!! حالام اگه ديديد صادرات سيب زميني به جاي سيب زياد شده تعجب نكنيد چون اينا سيب زميني رو به جاي سيب به خورد جامعه جهاني ميدند. خدا رو شكر سيبهايي كه به زمين فرو رفتند دوباره دارند جوانه ميزنند و بساط تمامي سيب زميني فروشها را جمع ميكنند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
سكوتم را بر هم زده اند صدايي غريبانه گوشم را نوازش ميدهد انگار قصد پاره كردن هنجره اش را دارد گوش او هم در غم نبودن عدالت زجه ميزند.حرفهايي را براي گفتن نميتوان نوشت و حرفهايي را براي نوشتن نميتوان گفت .زياد با خيالات آرام من در مبارزه اي پاييز اي زيبا برگهايت زير پاهايم نفس ميكشند و صداي خوشبخت شدن خود را برايم ميسرايند اما اين پاهاي من نيست كه برروي برگهاي تو چنين آشوبي به پا ميكند پاهاي كسي است كه از آن طرف پرده چشمان من ميآيد او چشمانش پرده ندارد او چشمانش دريايي است او چشمانش در پرده نميگنجد او خود پرواز است او همان كسي است كه ميخواست قفس را بشكند و از حصار بيرون بيايد و مرا هم نجات دهد و همه را نجات دهد و هيچ كس نتوانست تعبيرش كند. تعبيرش را تو به من آموختي پاييز اي سرشار از عشق.پرنده هاي تو از ذوق و شوق ديدنش ديگر نداهايشان دردآلود شد-بغض شد و خود را به آبي چشمانش سپردند تا ندايش را براي طبيعت ترجمه كنند ولي هرچه كردند ديدند اين دل طلسم شده پاييز حرفم را ميفهمي اگر نميفهمي برو از همان برگهايت بپرس برو ازآن پرندگانت بپرس از آن كلاغها كه به هنگام غروب به جاي اينكه به سوي كوههاي مغرب پرواز كنند به سوي چشمان پر از طلوع ندا سفر ميكردند و در پيچ و خم مژگان ابر مانندش كه هزار بار ميچرخيد و به آن سوي دلها راه مييافت و هر دلي را با هر سنگييني كه داشت نرم ميكرد گم ميشدند و خود را و غارغار خود را به دست فراموشي ميسپردند انگار ديگر نميخواستند در غروب باشند و در كنج چشمان ندا آشيانه ميساختندو زندگيشان كبوتري ميشد.با هزار نجوا و راز با هزار تپش و اشك و اين اشكها چه زيبا ميريختند روي گونه هاي آن يار پريشان دل كه من هم وقتي ميخواستم به او بگويم مقاومت كن ديگر تمام شده بود نسيم رفتنش چنان مرا لرزاند كه گويي از خواب ۴۰ ساله بيدار شدم دوست دارم هميشه چشمان ندا بهاري باشد.آه پاييز براي تو ميگريم براي تو كه غم سردي راچشيده اي غم از دست دادن را چشيده اي براي تو كه تمام وجودت را نثار زيبايي زمين ميكني آري براي تو ميگريم كه شاهد اين همه ظلمي و دم نميزني و در خود فرو ميريزي وقطرات اشكت چون برگها به زمين ميفتند پس تو اي پاييز به من نثار كن انديشه درك وجودت را انديشه درك وجود نداها را. خدايا اي آفريننده پاييز اي آفريننده من اي آفريننده نداها عظمت درك عدالت واقعي را به ما نشان بده. پاييز من رفتم اما تو بمان با همه غزلهايت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
خانه دوست کجاست؟” در فلق بود که پرسید سوار. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر سخته آدم تموم برنامه ريزيهارو انجام بده تا به سرقراري كه خودش سالها پيش گذاشته برسه ولي خدا يه دفعه بزاره تو كارشو بگه تو حق نداري توي اين جلسه شركت كني حالا حكمت اين كار كجاست فقط خود خدا ميدونه كه مني كه هر چند سال فقط يه بار مريضي سخت ميگيرم و اونم اين اواخر تو ۱۰ سال گذشته چنين مريضي نگرفته بودم حالا بايد آنفولانزاي نوع آ بگيرم. خلاصه قرار ۱۰ سالم تموم شد و من نتونستم برم سر قرار آخه ۱۰ سال پيش با بچه هاي دانشگاهمون قرار گذاشته بوديم كه ۸/۸/۸۸ همه تو همون دانشگاه جمع بشيمو از حال همديگه با خبر بشيم ولي خوشحالم كه بچه ها به وعدشون عمل كردند و دور هم جمع شدن اميدوارم زودتر اونا رو ببينم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو- تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست ولی حق را -برادر جان- به زور این زبان نافهم آتشبار نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار تفنگت را زمين بگذار فريدون مشيري |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
ماكاروني پختن من يه جورايي تخصص دوران دانشگاهي حساب ميشد مثل بعضي دوستان كه متخصص املت بودند يا بعضيها كه متخصص غذاهاي قاطي پاطي بودند ماجرا از اون جا آغاز شد كه در يكي از روزاي زمستون سال 77 توي خوابگاه سميه روز جمعه قرار بود براي ناهار برامون مهمون بياد بچه هام از من خواستند يه غذاي خوشمزه درست كنيم منم تصميم گرفتم ماكاروني درست كنم چون اون موقعها ماكاروني غذاي اعياني خوابگاههاي دانشجويي حساب ميشد و ما هم گفتيم يه غذاي اعيوني براي مهمونامون كه از دانشگاه علامه مهمون مابودند درست كنيم خلاصه همه چيز محيا شد و من شروع كردم به سرآشپزيگري و چند تا رو هم وردست گرفته بودم تا اين معجون خوب از آب در بياد. مشغول درست كردن سس ماكاروني شدم كه ديدم رب گوجه فرنگيمون تموم شده بچه هارو بسيج كردم كه از اتاقاي ديگه رب تهيه كنند اما دريغ از يه قاشق رب گوجه فرنگي بدشانسي تموم مغازه هاي سوپر اطراف خوابگاهم سر ظهر بود و تعطيل بودند . واي خداي من چيكار كنيم ساعت 1.5 ظهر جمعه و يه جماعت گشنه يه دفعه يكي از بچه ها داد زد كه پيدا كردم مثل اينايي كه كيميا پيدا ميكنند همونطور منم خيلي خوشحال شدم ولي وقتي كه شيشه رو از دست دوستم گرفتم ديدم به جاي رب گوجه فرنگي رب اناره......!!!!!! مونده بودم چيكار كنم كه يه دفعه يك فكري به سرم زد چشتون روز بد نبينه با تشويق رفقا و اين كه ديگه وقتي نمونده كه غذاي ديگه اي درست كنيم گفتيم دل و بزنيم به دريا رب انار و اضافه كرديم و ماكاروني رو دم گذاشتيم برا اينكه ترشي رب انارم از بين ببرم يه كمي شكر اضافه كردم....... سفره چيده شده بود و همه آماده بودند تا شاهكار بنده رو تناول نمايند. مهمونا شروع به نگاه كردن به غذا شدند اي واي چرا اينقدر اين ماكارونيها سياه شده خلاصه ما سه شو گرفتيمو گفتيم مزه اش خوب شده ولي اين مهمونا به زور ميخوردند و با نوشابه غذا رو ميدادند پايين دوستايه خودمم كه روشون نميشد جلوي اونا چيزي به من بگن خلاصه اين غذا به همه چي ميموند الا ماكاروني خودم اسمشو گذاشتم سياه رشته مزشم كه نگو مزه فسنجون .!!!! من كه ديدم اوضاع خيلي پسه يه جورايي خودمو رسوندم بيرونه اتاقو دفرار . رفتمو تو يكي از اتاقاي بچه ها مخفي شدم. اما شب كه اونا منو پيدا كردند حسابي برام جشن پتو گرفتند. از اون روز به بعد مهموناي ما براي شام يا ناهار نميموندند و بچه ها دعاشو به جون من ميكردند تازه هر وقت ماكاروني ميخورديم نا خداگاه خندمون ميگرفت چون اون بنده خداها اون روز فقط نون و نوشابه خوردند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
مشكاتيان رفت و ما تازه به خودمان آمديم كه هنرمند ديگري از اين دنيا رخت بست
چه جماعت مرده پرستي شده ايم تا حالا نشده بود كه يك كنسرت در نيشابور بر پا بشه و از اين هنرمند تجليل بشه ولي امروز كه روز خاكسپاريش در جوار آرامگاه عطار بود تازه فهميديم كه چه زود دير ميشود خدايش بيامرزد و جامعه هنرمندان واقعي را صبر جزيل عنايت نمايد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
ردپاهايي در ذهنم آژير مي كشند
پله هايي هم آنها را دنبال ميكنند
اما پله ها پوسيده است موريانه آنها را خورده
من چقدر وقت صرف تعمير هر پله كنم
تا به بالاي ذهنم برسم تازه آن بالا دريچه اي هست كه خودت را راحت پرت كني
پله ها زيادند
ردپاها سريع ميگذرند و شايد با طوفاني يا برفي پوشيده شوند و اثري از آنها نماند
ردپاها چه تنها هستند
دلم براي آنها مي سوزد آنها در ذهنم غريبند
من جراءت و قدرت ياري آنها را ندارم
مرا ميكشند دردهايي كه براي شناختنم
هنوز سربسته مانده اند
مرا خلاص كنيد از اين فكرهاي گسيخته ردپاها
مرا به يك ثبات برسانيد
دين من همين است ايمان من خداي من همين است
و من همينم و انسان يعني اين نه چيز ديگري
آيا حقيقت هم همين است؟
اين را شما بگوييد حقيقت چيست؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||
|
|
|
|
|
باز متولد شدم چقدر متولد شدن سخت است
متولد شدن مرگ را در پي دارد
و مرگ متولد شدن را
تولد من روزي خواهد بود
كه انديشه هايم رشد كرده باشند
تولد من آن روزي است كه بي عدالتي نباشد كه ظلم نباشد
كه صداها كم شود كه فغانها كم شود
كه دروغها كم شود كه انسان بفهمد كه انسان است
و بفهمد رنجش چيست؟ آرزويش چيست؟
مضمونش چيست؟ هدفش چيست؟
معيارش چيست؟ معمايش چيست؟
آن روز شايد ابرهاي زندگي من هم كمي روشنتر شوند
و من بتوانم بگويم كه متولد شده ام!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط عباس شيخي
|
|
||