تبليغاتX
اجتماعي-هنري

چقدر سخته آدم تموم برنامه ريزيهارو انجام بده تا به سرقراري كه خودش سالها پيش گذاشته برسه

ولي خدا يه دفعه بزاره تو كارشو بگه تو حق نداري توي اين جلسه شركت كني حالا حكمت اين كار

كجاست فقط خود خدا ميدونه كه مني كه هر چند سال فقط يه بار مريضي سخت ميگيرم و اونم اين اواخر

 تو ۱۰ سال گذشته چنين مريضي نگرفته بودم حالا بايد آنفولانزاي نوع آ بگيرم.

خلاصه قرار ۱۰ سالم تموم شد و من نتونستم برم سر قرار آخه ۱۰ سال پيش با بچه هاي دانشگاهمون

قرار گذاشته بوديم كه ۸/۸/۸۸ همه تو همون دانشگاه جمع بشيمو از حال همديگه با خبر بشيم

ولي خوشحالم كه بچه ها به وعدشون عمل كردند و دور هم جمع شدن اميدوارم زودتر اونا رو ببينم

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 11:5 قبل از ظهر |

 

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

 

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

 

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

 

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست...

 

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمين بگذار

                                                                    فريدون مشيري

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |

ماكاروني پختن من يه جورايي تخصص دوران دانشگاهي حساب ميشد مثل بعضي دوستان كه متخصص املت بودند يا بعضيها كه متخصص غذاهاي قاطي پاطي بودند

ماجرا از اون جا آغاز شد كه در يكي از روزاي زمستون سال 77 توي خوابگاه سميه روز جمعه قرار بود براي ناهار برامون مهمون بياد بچه هام از من خواستند يه غذاي خوشمزه درست كنيم منم تصميم گرفتم ماكاروني درست كنم چون اون موقعها ماكاروني غذاي اعياني خوابگاههاي دانشجويي حساب ميشد و ما هم گفتيم يه غذاي اعيوني براي مهمونامون كه از دانشگاه علامه مهمون مابودند درست كنيم

خلاصه همه چيز محيا شد و من شروع كردم به سرآشپزيگري و چند تا رو هم وردست گرفته بودم تا اين معجون خوب از آب در بياد. مشغول درست كردن سس ماكاروني شدم كه ديدم رب گوجه فرنگيمون تموم شده

بچه هارو بسيج كردم كه از اتاقاي ديگه رب تهيه كنند اما دريغ از يه قاشق رب گوجه فرنگي بدشانسي تموم مغازه هاي سوپر اطراف خوابگاهم سر ظهر بود و تعطيل بودند .

واي خداي من چيكار كنيم ساعت 1.5 ظهر جمعه و يه جماعت گشنه يه دفعه يكي از بچه ها داد زد كه پيدا كردم مثل اينايي كه كيميا پيدا ميكنند همونطور منم خيلي خوشحال شدم ولي وقتي كه شيشه رو از دست دوستم گرفتم ديدم به جاي رب گوجه فرنگي رب اناره......!!!!!!

مونده بودم چيكار كنم كه يه دفعه يك فكري به سرم زد چشتون روز بد نبينه با تشويق رفقا و اين كه ديگه وقتي نمونده كه غذاي ديگه اي درست كنيم گفتيم دل و بزنيم به دريا رب انار و اضافه كرديم و ماكاروني رو دم گذاشتيم برا اينكه ترشي رب انارم از بين ببرم يه كمي شكر اضافه كردم.......

سفره چيده شده بود و همه آماده بودند تا شاهكار بنده رو تناول نمايند.

مهمونا شروع به نگاه كردن به غذا شدند اي واي چرا اينقدر اين ماكارونيها سياه شده  خلاصه ما سه شو گرفتيمو گفتيم مزه اش خوب شده ولي اين مهمونا به زور ميخوردند و با نوشابه غذا رو ميدادند پايين دوستايه خودمم كه روشون نميشد جلوي اونا چيزي به من بگن خلاصه اين غذا به همه چي ميموند الا ماكاروني خودم اسمشو گذاشتم سياه رشته مزشم كه نگو مزه فسنجون  .!!!!

من كه ديدم اوضاع خيلي پسه يه جورايي خودمو رسوندم بيرونه اتاقو دفرار . رفتمو تو يكي از اتاقاي بچه ها مخفي شدم. اما شب كه اونا منو پيدا كردند حسابي برام جشن پتو گرفتند.

از اون روز به بعد مهموناي ما براي شام يا ناهار نميموندند و بچه ها دعاشو به جون من ميكردند تازه هر وقت ماكاروني ميخورديم نا خداگاه خندمون ميگرفت چون اون بنده خداها اون روز فقط نون و نوشابه خوردند

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 12:17 بعد از ظهر |
مشكاتيان رفت و ما تازه به خودمان آمديم كه هنرمند ديگري از اين دنيا رخت بست

 

چه جماعت مرده پرستي شده ايم تا حالا نشده بود كه يك كنسرت در نيشابور بر پا بشه و از اين هنرمند تجليل بشه

ولي امروز كه روز خاكسپاريش در جوار آرامگاه عطار بود تازه فهميديم كه چه زود دير ميشود

خدايش بيامرزد و جامعه هنرمندان واقعي را صبر جزيل عنايت نمايد

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 1:33 بعد از ظهر |

ردپاهايي در ذهنم آژير مي كشند

 

پله هايي هم آنها را دنبال ميكنند

 

اما پله ها پوسيده است        موريانه آنها را خورده

 

من چقدر وقت صرف تعمير هر پله كنم

 

تا به بالاي ذهنم برسم        تازه آن بالا دريچه اي هست كه خودت را راحت پرت كني

 

پله ها زيادند

 

ردپاها سريع ميگذرند و شايد با طوفاني يا برفي پوشيده شوند و اثري از آنها نماند

 

ردپاها چه تنها هستند

 

دلم براي آنها مي سوزد      آنها در ذهنم غريبند

 

من جراءت و قدرت ياري آنها را ندارم

 

مرا ميكشند    دردهايي كه براي شناختنم

 

هنوز سربسته مانده اند

 

مرا خلاص كنيد از اين فكرهاي گسيخته ردپاها

 

مرا به يك ثبات برسانيد   

 

دين من همين است    ايمان من      خداي من همين است

 

و من همينم و انسان يعني اين       نه چيز ديگري

 

آيا حقيقت هم همين است؟

 

اين را شما بگوييد     حقيقت چيست؟

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 12:16 بعد از ظهر |

باز متولد شدم چقدر متولد شدن سخت است

 

متولد شدن مرگ را در پي دارد

 

و مرگ متولد شدن را

 

تولد من روزي خواهد بود

 

كه انديشه هايم رشد كرده باشند

 

تولد من آن روزي است  كه بي عدالتي نباشد كه ظلم نباشد

 

كه صداها كم شود          كه فغانها كم شود

 

كه دروغها كم شود        كه انسان بفهمد كه انسان است

 

و بفهمد رنجش چيست؟       آرزويش چيست؟

 

مضمونش چيست؟            هدفش چيست؟

 

معيارش چيست؟             معمايش چيست؟

 

آن روز شايد ابرهاي زندگي من هم كمي روشنتر شوند

 

و من بتوانم بگويم كه متولد شده ام!!!

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |

زسر بيرون نخواهد شد حديث عاشقان دوست

تازه داشتم پلكامو رو هم ميذاشتم كه يه دفعه يه حس عجيبي منو با خودش برد

نميدونم تا كجا ولي وقتي به خودم اومدم ديدم تو دل خاطرات ريز و درشت زندگيم

ميدوني آخه آدميزاد با خاطراتش زندس اگه او نا رو ازش بگيرند ميشه يه آدم آلزايمري

كه هيچي به يادش نمياد حتي اسم خودشو

با خودم گفتم شايد خيليا دوست داشته باشند فراموشي بگيرند چون نميخواند به خاطرات گذشته فكر كنند

اما مگه ميشه شايدم خاطراتشون همه دردناك و تاريكند براي همين نميخواند بهش رجوع كنند

البته بعضيها هم فلسفي تر برخورد ميكنند و ميگن آدم تو گذشته دنبال چي ميگرده بايد دنبال آينده باشي

گذشته ها گذشت ولي اينا معني افسوس خوردن و با يادآوري خاطرات قشنگ كه هر كدومش ميتونه

گوشه اي از شخصيت ما رو ساخته باشه نميدونند

ولي من ميدونم حداقل بيشتر شخصيت ما رو اونايي ميسازند كه باهاشون سر و كار داريم يا دوستشون داريم يا دوستمون دارند و يا بهشون اهميت ميديم

خيلي افكار و اعمال درست و از اونا ياد ميگيريم شايدم بعضيهاشون يا بعضي خصلتاشون براي ما ميشه الگو

شايد همه ما خيلي رفيق داشته باشيم ولي اگه بهمون بگن با كدومشون احساس راحتتري داري يا رفيقتري

بيشتر ما تعدادي كه معرفي ميكنيم يكي دو تا بيشتر نيست چراش و نميدونم اما بعضي آدما هستن كه خيلي رفيق بازند ولي تا اين سوالو ازشون ميكني هميشه وا ميمونند چرا كه وقتي خوب فكر ميكنند ميبينند كه همون

يك نفرو هم نميتونند پيدا كنند چون خوب كه زوم ميكنند رو اين رفقا ميبينند هر كدوم از اونا به خاطر يه چيز

مادي يا عاطفي باهاش رفيق شدند و كمتر كسي بوده تو زندگيشون كه اونا رو فقط و فقط برا خودشون بخوان

بدون هيچ دليلي يا بدون هيچ معامله اي

اگه ميبينيد دوستيهاي بعضيها يه طرفست و حتي اگه طرف مقابل هيچ واكنشي نشون نميده ولي بازم دوسش دارين بدونيد كه نبايد دنبال دليلي بگردين

زندگي تو اين دوران خيلي از دوستارو از هم دور كرده ولي پيوند دو تادوستو هيچ وقت نميشه شكست

البته دوستايي كه بدون هيچ پيش نياز ي با هم رابطه دارند و به وجود هم عشق ميورزند

يكي از اون دوستايي كه گفتم اسمشو گذاشتم رفيق غار شايد اين يه مفهومي كه اگه بهش دقت كنين ميفهمين

كه هر كسي تو زندگيش بايد رفيقاي غاري داشته باشه اين به دو علته

يكي اينكه تو تاريكي و بن بست زندگيت تو رو تنها نذاره و چراغ باشه برات ديگه اينكه با تو تا ته همه بيكسيها وخطرات بياد شايد اين واژه از روزي كه ابوبكر با پيامبر تو غار رفت و از جونش گذشت باب شده ولي من بدون هيچ پيش زمينه اي اين حسو براي اسم انتخاب كردم

چون ميدونم و ميدونه كه بي هيچ دليلي دوسش دارم و تمام دوراني كه با هم داشتيم سنگ صبور و چراغم بوده

حتي اون سال آخرم كه تو دانشگاه ازم دور شد هميشه باهاش بودم

اميدوارم قدر اين رفيقا رو همه بدونند چون من اونومثل اسكنر ميدونم كه شخصيتارو اسكن ميكنه و كمت پيش مياد كه اشتباه كنه شايد تو اين مدت كه ميشناسمش يكي دو بار اسكنش

خراب شده كه اونم عاديه ولي هميشه بهش احترام ميزارم  و اين جملش آويزه گوشمه

زمان همه چيز و روشن ميكنه؟

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |

كورو نويسنده طبيعت گراي آمريكايي ميگويد برخي به لبه مرگ ميرسند بي آنكه زندگي كرده باشند اين عده هرگز كاري را به انجام نرسانده اند – هيچگاه مسيله اي شديدا در آنها تاثير نگذاشته بندرت خنديده يا گريسته اند – نااميدي را حس نكرده اند- زيرا عواطف را پيوسته نفي كرده و دردنيايي كه هرگز وجود خارجي ندارد و جز گمان نيست زندگي را سپري كرده اند.

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 7:38 قبل از ظهر |
بيدادگران تارخ امروز تاريخ سازان آيندگان شده اند

ظلم بقايي ندارد اگر داشت ديروزيان از امروزيان پيشي گرفته بودند و ميتوانستند هنوز حكومت كنند

زندگي يعني وزش در باغ برگ

زندگي يعني زميني پرتگرگ

زندگي سازي است در كوش سكوت

زندگي تاري است دست عنكبوت

زندگي از ارزش پرها پر است

مرگ آبي گرچه مرجاني تر است

مرگ فيروزه عرفاني تر است

مرگ در نيزارها نيلوفري است

رنگ مرگ كبكها خاكستريست

مرگ از بال كبوتر ها پر است

مرگ يك ساعت مرور زندگيست

زندگي يعني وزش در باغ برگ

زندگي يعني زميني پر تگرگ

بياييد شمعي بيافروزيم براي كساني كه دوستشان داريم.

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 12:9 بعد از ظهر |

رنجهايم كو كجاست اين دردهاي كشنده

من هميشه پي چيزي مي گردم

هنوز هم پي آنها ميگردم             آيا كسي نديده                نشاني. چيزي ندارد

مرا خبر كنيد مرا خبر كنيد         قطار رفت-قطار چه سريع ميرود

خصوصا"حالا كه سريعتر ميرود                    دوستم هميشه از قطار خوشش ميآيد

او هميشه با قطار ميرود 

ولي من ميخواهم قطار را بگيرم و بخورم

قطار هم عالمي دارد

قطار چه پيچهايي ميخورد

قطار ما دارد ميرود                   من ميخواهم از اين ريلهاي آهني خط خطي بيرون بزنم

من از پنجره قطار منظره ها را نميبينم

آنطرفتر شايد بهتر باشد

ميخواهم از اينجا بيرون بيايم

قطار هي سوت ميكشد         سرم درد ميگيرد

راستي آنجا چيست؟                آره رسيديم به ايستگاه                  كاش نميرسيديم

چرا راهي نگذاشتند      تا آدم به ايستگاه نرسد

ايستگاه يعني بن بست                      من از ايستگاه بيزارم

دوستم از ايستگاه خوشش ميآيد                       او هميشه دنبال ايستگاه ميگردد

ميگويد آنجا ساندويچ و نوشابه ميفروشند             و ميشود يك پكي هم به سيگار زد

من هميشه ميخواهم روي سقف قطار باشم

من از صندليهاي ايستگاه ميترسم

چرا همه ميايستند يعني ما هم ايستاده ايم

چرا نميتوان ريلي ساخت كه ايستگاه نداشته باشد

من ميخواهم بروم پشت آن كوه

از اينجا هواي آنجا مه آلود است

شايد از آنجا اينجا هم.

نه نه! اين جا كه مه نيست                  اينجا اصلا" هوا نيست

فكر من هي مي پرد از پنجره قطار پايين

ميترسم آخر سرش بخورد به سنگهاي كنار ريل

يا پرت شود درون دره               دره هم گود است!

من از دره خوشم ميآيد               چون صاف نيست

دوستم هميشه از دره ميترسد      ميگويد آن پايين گرگ است

من آن پايين گرگي نميبينم

چوپاني گله اش را به چرا آورده و ني ميزند

چه خوب مي زند

چقدر دلنشين است

دوست دارم گوشم پر باشد از ني چوپان نه از سوت قطار

باز هم فكرم فرار كرد.

اين صداي قطارمگر ميگذارد             آدم به ني چوپان گوش كند

لعنت به صداي قطار

نميدانم اين دوستم چرا اينقدر صداي قطار را دوست دارد

ميگويد به آدم آرامش مي دهد              آدم راحت خوابش ميبرد         مثل لالايي مادر است

شما بگوييد آخر مادر؟                        آه مادر چه واژه خوبي          كمي سبك شدم

مادر تو هم از ايستگاه نفرت داشتي          ولي آخر تو را هم قطار با خود برد

مثل اينكه همه بايد سوار قطار شوند         تا به ايستگاه برسند؟

نه نه !بعضيها هم پياده ميروند

تا ايستگاه براي آنها راهي نيست

تازه ميتوانند        تنقلاتشان را هم بخورند      چرتكي هم بزنند

قطار ما هم به ايستگاه رسيد

ولي باز فكر من از پنجره دويد رفت كنار چشمه.

حال من چه كار كنم با اين تن خسته

وقتي فكرم لب چشمه آب ميخورد

من دلم ضعف ميرود        دوستم لباس مرا ميكشد         ميخواهد ساندويچ بخورد

شما بگوييد آخر ساندويچ هم غذا شد               كاش يك لقمه آزادي بود؟

شايد يك فنجان هم به دوستم ميدادم

آنوقت ديگر از ساندويچ خوردن حرف نميزد

آري در ايستگاه بود كه           يقه رنج گمشده ام را گرفتم و فهميدم در ايستگاه دردهايم را مخفي كرده اند

ولي پاسبان بي رحم نميگذاشت آنها را ببرم

ميگفت جزء اموال ايستگاه است

هر چه كردم تا شايد چند كلمه اي با آنها حرف بزنم نگذاشتند

ميگفتند نامه ملاقات بايد از بالا صادر شود

چقدر سخته مگه نه؟

براي همين من از ايستگاه بدم ميآيد

چقدر سخت است كه آدم حتي نتواند با رنج خود خلوت كند؟

حتي رنج آدم را هم اسير ميكنند؟

پاسبان اسلحه داشت

دوستم ميگفت او تو را ميكشد

آخر او ديده بود كه برادرش را پاسبان كشته بود

شايد رنج او هم گم شده بود!

با پاسبان حرف زدم         تازه فهميدم او خودش هم گمشده اي دارد

و مثل اينكه رنج مرا گروگان گرفته است تا شايد گمشده اش پيدا شود

شايد فكري.شايد هم قطاري؟

صداي سوت قطار بلند شد   دوباره قطار

آه !لعنت به قطار

دوستم بازوي مرا ميكشد  بايد برويم      يك ساندويچ هم براي تو گرفتم

كاش رنجم را دزديده بودم

آنوقت شايد ديگر از قطار بدم نميآمد

شايد قطار را نميديدم

يابه صدايش گوش نميدادم

فكرم هنوز داشت لب چشمه آب ميخورد

من از پنجره او را ميديدم كه براي من دست تكان ميداد

اي واي او چرا نمي آيد؟

نكند اسير ايستگاه شده؟

ديگر دير شده بود

پاسبان به او دستبند زد

و ميخنديد!

آمدم جيغ بكشم ناگهان ديدم جيغم گريه ميكند!!

گفتم چه شده؟

جوابي نداد               دوستم گفت شايد اينهم دچار قطارزدگي شده؟

جيغم با ناله گفت      سوت قطار گلويم را گرفته       دارد خفه ام ميكند

سوت بعدي كه بكشد من هم رفته ام!!!!

و آن وقت بود كه با دوستم ساندويچ خوردم

احساسم ميگفت من تنهايي حوصله ام سر ميرود.

دوستم به او گفت:

ايستگاه بعدي تو را هم پياده ميكنيم غصه نخور!!!!!

ما هر دو خنديديم

چقدر قطار خوب است!

عجب صدايي دارد!.......

عباس

+ نوشته شده توسط عباس شيخي در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 8:7 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM